پیش از مطالعه‌ی این متن و متون بعدی اولین نوشته را مطالعه کنید لطفاً، ممنونم:)

از ۱۴۰۳/۱۱/۰۹ شروع به نوشتن چنین متنی در جواب عنوان نوشته کردم، که در زیر میخوانید،

خب راستش جواب به چنین سوالات هرچند در ظاهر کوتاه اما با جواب‌های بسیار گسترده خیلی سخته به نظر من، اون هم جوابی یکجا و تک قسمتی، من ترجیح میدم طی چند Episode، قسمت، پرده و یا پاره، شرح و بسط بدم جواب مدنظر رو، این هم از اون دست سوال‌هاست :)

راستش در ادامه کلی اینور اونورش کردم و کلی فکر کردم که چطور تمام افکار و نظرات و دلایل مرتبط به این مبحث که در ذهن دارم رو حتی شده کم‌کم منتقل کنم بدون اینکه هیچ بخشی از جواب از دست بره یا قربانی بشه، اما نشد که نشد.

آخه راستش نمیدونم اما فکر می‌کنم که من لااقل طی یکی دو سال اخیر، حداقل در خیلی از موارد برای انتقال و فهماندن خودم به «دیگری» یا خیلی زیاد توضیح دادم و پرپر زدم یا هیچ توضیحی ندادم، حس می‌کنم بیشتر باید از بابت خستگی، ترس و شاید ناامیدی باشه احتمالاََ، شاید حس ناتوانی و عدم کنترل تام، الان فکر میکنم حس نیاز به اثبات و دفاع از خود، چگونه بودنم و چرایی چگونگی وجودم پیدا کرده بودم و الان که نگاه میکنم این احساس و متقابلاََ حرکاتم منطبق باهاش حقیقتاََ من رو خسته و فرسوده و حتی گیج و گم کرده تا حدی طی این یکی دو سال، هرچه هم که بیشتر زور زدم بیشتر فهمیده و درک نمیشدم که هیچ بلکه حتی شاید گاهی باعث کژ(کج) فهمی هم می‌شدم، نمیدوم.

اما به هرحال قبلش (بین ۴-۲ سال پیش) اینطور نبودم، عجله نداشتم، خیلی کمتر اهمیت می‌دادم که متوجه بشم توسط «دیگری» یا خیر و به همین سبب لااقل ازنظر خودم برای این درک بسیار زیباتر زمان و فضا می‌دادم به «دیگری» و حتی خودم.

اما خب به دلایلی که یکی از مهم‌ترین‌هاشون خود روند پیش‌روی زندگی، درک تجارب، «تجربه‌ی زیسته» و مکالمات از شمار خارج و بسیار مهم و تاثییرگذارمون با بهاره‌ی عزیزم بوده، حس میکنم کم‌کم باز هم دارم برمیگردم به همان حالت و فضای گذشته‌ام ( منظور از گذشته اینجا همان حدود ۴-۲ سال پیش است و نه پیش از آن)، حس میکنم باز هم کم‌کَمَک درحال باز یافتن همان حس رهایی، سوار بر موجی بودن بدون دست و پا زدن بی‌جا برای کنترل آن و باش بدون حس نیاز به توجیه و دفاع از خودت نزدیک‌تر میشوم (اما این‌بار متفاوت از گذشته و نه دقیقاََ خود آن).

و برای همین بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و راستش مکالمه‌ای ساده اما به‌خصوص و تاثییرگذار با عزیزی راجب چگونگی این ماجرا و این صفحه، فهمیدم که واقعاََ نیازی به اضافه‌گویی و شرح و بسط آن‌چنانی نیست (لااقل فعلاََ)،

پس کلام رو کوتاه کنم اینجوریه که خب هدیه هدیه است دیگر. چرا نداره، چون هدیه است و خب هدیه هم رایگان:)

فکر نکنم فعلاََ توضیحی بیشتر از این لازم باشه، نه؟

حالا اگر بعداََ هم توضیح بیشتر لازم بود باهم صحبت خواهیم کرد:)